گواهیها

یادمانۀ سیلا لیبرمن (نخستین روزیکه به بازداشتگاه آشویتس بیرکنااو رسیدم)

درب زنگزدۀ واگن ترن، با جیرجیر دلخراشی باز شد. داد و فریاد پیاپی و هراسناک اس اسهای خشمگین به واغ واغ سگهای درنده، گره خورد تا خون را در رگهای تنمان بخشکاند. لوله های نشانه رفتۀ تفنگها، ترسمان را هزار چندان میکرد. لگد و تیپا و بلوای بگیر و ببندشان، زنان و مردان را به دو سو میراند و تنها میتوانستیم در چشم برهم زدنی، سوا شدن از یکدگر را ببینیم. هنوز همه چیز را به یاد دارم. مردان و زنان بینوای پریشان و گریانی که در هراس از آن کابوس، هنگام سوا شدن از هم، بوسه بر لبان لرزانشان یخ میزد. گوئی میدانستند که دیگر یکدگر را نخواهند دید. تکان دادن دستهائی را به یاد دارم که نشان از سوا شدنهائی همیشگی داشت.

توده ای بیمناک و ناآگاه از سرنوشت گنگ خویش بودیم که در هیاهوی فریاد و غوغای فرماندهان شتابزده، به پیش رانده میشدیم، بی آنکه بدانیم به کجا میرویم. هریک با کوله باری از اندوه خاموش خویش، سرشته در لرزش پنهان و پیدایمان به پیش میرفتیم. دست مادرم را در دست داشتم و آنرا میفشردم. گوئی همۀ هستی در دستم بود. مادر بینوا به بانگی کوتاه میگفت: "نترس دخترم، ما باهم هستیم. اگر باید بمیریم، باهم خواهیم مرد. نگران نباش". سخن گفتنش برایم درمانی کارا بود. آرامم میکرد تا بتوانم آنهمه ترس را تاب آورم.

به کودکان بیگناهی میاندیشیدم که در خانه تنها مانده و اکنون باید مرده باشند. نمیدانم چرا یاد کودکان خردسال، درونم را سوراخ میکرد و چون زنبور میگزید. همراه همه به پیش رانده میشدیم تا به پهنۀ بازداشتگاه رسیدیم.

در یک سالن بزرگ با دیوارهای بلند و کف سیمانی و تهی از هرچیز، دستور دادند برهنه شویم. همۀ پوشاکها روی هم انبار شد. همه چیز با داد و فریاد و شتاب انجام میشد. با هر فریادی، چوبدستی یا تازیانه ای بر سر و تنمان مینشست و ناخواسته بر پریشانی و شتابمان میافزود. با فریادهای پیاپی میگفتند: "اینجا همه باید فرمانبردار و منظم باشند". کفشها همه یکجا در یک گوشه، ابزاری که در دستمان بود مانند کیف دستی در گوشه ای دیگر، انگشتر و گردنبند و گوشواره و تکه های گرانبها جای دیگر، همه روی هم انباشته شد. آن چیزها چه ارزشی برایمان داشت؟ ما که مرگ را رو در رو میدیدیم، چه دلخوشی به آنها میتوانستیم داشته باشیم؟

همه برهنه و هراسناک بودیم. به سالن سرد دیگری رانده شدیم. آنجا زنان خشمگینی ایستاده بودند که هرکدام یک ماشین سرتراشی دستشان بود و با شتاب باید موی سرمان را میتراشیدند. کوهی از مو روی زمین بود. زنان برهنۀ سرتراشیده به سوی دالانی دراز رانده شدند که لوله هائی از سقف آن آویزان بود. هراسناک و بیمزده بودیم. مادرم را در آغوش گرفته بودم. مانند دیگران چشم به راه مرگ بودیم. میپنداشتم گاز تند آن لوله ها، در یکدم جان همه مان را خواهد گرفت. پریشانی و ترس داغمان کرده بود، ولی از سرما میلرزیدیم. زمین زیر پا، یک تکه یخ بود و همه پا برهنه - این آغاز مرگ بود. مادرم را به سختی فشردم و از بوی گاز پرسیدم. ناگهان فشار تند آب از لوله ها بیرون زد که چند ثانیه بیشتر نبود.

باور نمیکنم در آن سرما کسی توانسته باشد با آب سرد خود را بشوید. با داد و فریاد و بگیر و ببند و تازیانه و چوب بیرونمان ریختند. خیرۀ هم مانده بودیم. همدیگر را نمیشناختیم. برهنه و پریشان و هرازگاه زخمی و خونی بر سرهای نیمه تراشیده - جائی برای پرسش نبود. تکه پوشاکی پیش هریک پرتاب کردند. اندازه ای در میان نبود. دامنی که به من رسید به کف پایم میرسید و آنچه که به مادرم دادند، به زانویش هم نمیرسید. شگفتزده بودیم. خدا را سپاس که هنوز زنده ایم. گله وار بیرونمان ریختند و دستور دادند پشت سرهم و شانه به شانه بایستیم. دو رشته سیم خاردار بلند پیرامون را پوشانده بود. به ساختمان بازداشتگاه رسیدیم. 

کنار درب، میزی بود که دو زن آمپول به دست، با مایه ای بنفش باید روی آرنج دستمان شماره ای خالکوبی میکردند. من شمارۀ 16354 -  A و مادرم 16353 -  A شدیم. از آن پس، باید ناممان را فراموش میکردیم و با همین شماره شناسائی میشدیم.

  • سیلا لیبرمن، سلینکا، (دختری که آشویتس را تاب آورد)، یادواشم، اورشلیم، 2002، برگهای 63-61.

دفتر آگاهیهای هولوکاست. یادواشم، انستیتوی ویژۀ آموزشهای هولوکاست.

پیشگفتار    |    آشویتس    |    آلبوم    |    فرتورهای هوائی    |    گواهیها