|
گواهیهاالی ویزلترابری (حمل و نقل)در هر ترن 1500 تن و در هر واگن 80 تن سرنشین بودیم که سفرمان چند شب و روز به درازا کشید. همه روی چمدانها و بسته بندیهایشان باید مینشستند. جای سوزن انداختن نبود. همه درهم میلولیدند. هیچگونه روشنائی نداشتیم. روز و شب را تنها از سوراخ بالای واگن میتوانستیم ببینیم. گمان میکردیم نیروی کار ارزانی هستیم که برای بردگی در کارخانه ای جنگ افزارسازی (اسلحه و مهمات) در سفریم. نمیدانستیم که هنوز در سیلزیای لهستانیم. لکوموتیو با زوزۀ شگفت دردناکش، نالۀ بینوای دردمندی را یکنواخت زمزمه میکرد، که گوئی با همۀ سرنشینانش به پایان سرنوشت میتازد. فریاد لکومتیو و آرامش ترن، نشانگر رسیدن به ایستگاه بود. آنانکه از سوراخ پنجره، خیرۀ بیرون بودند، ناگهان خشکشان زد. همینکه واژۀ "آشویتس" از دهانشان بیرون پرید، همه سر جایشان خشکیدند. همه این نام مرگبار را شنیده بودند (دوزخی برای مرگ در اطاقهای گاز). ترن رفت و رفت و جائیکه باید بایستد، ایستاد. وروداز درز واگن، دود تند سیاهی دیدم که از دهانۀ دودکشهائی بلند به آسمان خاکستری میپیوست. در تاریکی ی شب هم آن دود بدبو دیده میشد. فریاد شومی در هوا پیچید و دربها باز شد. آدمهای مات ژولیده ای در بالاپوشهای راه راه ژنده و شلوارهای کیسه مانند دیدم، چراغی در دستی و چوبی در دیگر دست. با فریاد و های و هوی و بگیر و ببندی خشن، همه را از واگنها بیرون ریختند. از همه جا بوی گوشت سوخته میآمد. به ایستگاه آشویتس بیرکنااو رسیدیم، ولی چمدان و ابزار و زندگیمان در ترن ماند. کم و بیش در هر یارد، یک سرباز اس اس لولۀ تفنگش را به سویمان نشانه رفته بود. دست در دست، دنبال توده روان شدم. اس اسها با فریاد هراسناکشان، هشت واژۀ مرده بیشتر به کار نمیبردند: "مرد ها به چپ، زنها به راست". نمیدانستم آن دم کوتاهی که مادر و خواهرم به سمت راست پیچیدند، دیگر آنها را نخواهم دید. دست سیپورا (خواهرم) دردست مادرم بود. به هم چسبیده بودند. در میان توده گم شدند و دیگر آنها را ندیدم. شانه به شانۀ پدرم و دیگر مردان پیش میرفتیم. |
| پیشگفتار | آشویتس | آلبوم | فرتورهای هوائی | گواهیها |