بخش دوم
قدرت یابی حکومت نازی
(سالهای1933 تا 1939)


در سالهای پس از جنگ جهانی اول، یهودستیزی در آلمان و اروپا بالا گرفت. تبلیغات ضد یهودی (همانگونه که پبشتر گفتیم) از قرنها پیش در اروپا سابقه داشت و ریشه عمیقی دوانده بود. بسیاری از اروپائیان، به ویژه مسیحیان متعصب، به یهودیان به صورت قاتل حضرت عیسی مسیح می نگریستند و آنان را گمراهانی تصور می کردند که بهیچوجه حاضر نیستند به دین فرزند یگانه پروردگار بپیوندند.
یهودیان را در کشورهای مسیحی مذهب تحقیر میکردند، اموالشان را به غارت می بردند، آنها رااز خانه و شهر و کشور خود اخراج میکردند، وصله جهودی به لباس آنها می آویختند و یهودیان را ناچار میساختند در محله های جداگانه زیست کنند و تماس با مسیحیان را بر آنها ممنوع می کردند.
تبلیغات ضد یهودی چنان ریشه دار شده و شدت گرفته بود که مسیحیان معتقد، یهودیان را فرزندان شیطان می خواندند و از جمله به دروغ ادعا میکردند که یهودیان کودکان خردسال مسیحی را می ربایند و آنها را بیرحمانه می کشند و خون آنها را در «مصا» (מצה Matzahنان فطیر که در ایام عید «پسح» פסח Passover خورده می شود) می ریزند.

در سالهای پس از جنگ جهانی اول، از آنجا که یهودیان در اثر آزادیهای نسبی بدست آمده، به مقام اقتصادی بهتری رسیده و وضع زندگی خود را بهبود بخشیده بودند، یهودستیزی که تا آن هنگام جنبه دینی و سنتی داشت و از باورهای تاریک و ضدانسانی قرون وسطی نشأت میگرفت، آبشخوار جدیدی یافت و آن پیشرفتهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی یهودیان بود.
آنچه که وضع را وخیم تر ساخت، ترویج تئوریهای داروینیسم درباره منشاء انسان، و قوت گرفتن تئوری نژادی بود که به یهودستیزی پویائی بیشتری بخشید. در واقع، از دهه هفتاد قرن نوزدهم، واژه «آنتی سمیتیسم» Antisemitism برای تعریف اندیشه های یهودستیزانه رواج یافت که مفهوم آن «ضد نژآد سامی» یا «سامی ستیزی» است که یهودیان (همانند اعراب) از نژاد سامی هستند. ترویج این واژه نشان داد که نفرت مسیحیان اروپا از یهودیان، نه به خاطر دیدگاههای دینی و وفاداری آنان به باور یهود، بلکه به علت نژاد آنان است. واژه «آنتی سمیتیسم» نخستین بار در آلمان رواج یافت.
از این تاریخ ببعد، میتوان درباره «یهودستیزی نوین» سخن گفت که به موجب آن، بسیاری از اروپائیان یهودیان را نماد ترقی تهدیدآمیز تلقی می کردند و از آنجا که با فروپاشی امپراطوریها، هویت قومی در بسیاری از اروپائیان تقویت شده بود- و استقلال خویش را می طلبیدند، یهودیان را غیرخودی دانسته و آنان را تهدیدی برای خود تلقی میکردند.
این شیوه اندیشه و برخورد اروپائیان با یهودیان، دو پدیده بسیار خطرناک به وجود آورد که اساس و پایه تئوری هیتلر برای نابودی یهودیان قرار گرفت:
1) به موجب یک تئوری ظاهرا علمی (که هیچ پایه واقعی نداشت) یهودیان از نژاد ویژه ای هستند که به آنان خصوصیات منفی و فساد آوری بخشیده که غیرقابل تغییر است و دنیا را بشدت آلوده می سازد.
2) یهودیان که فاقد کشور و ارتش هستند و نمیتوانند از خود دفاع کنند، یک سازمان مخفی مخوف بوجود آورده اند که هدف آن تسلط بر جهان و جهانیان از راه تزویر و توطئه و خدعه و حیله است و همانند مار خطرناکی است که پیش از آنکه بتواند نیش بزند، باید سر آن را قطع کرد.
این اندیشه، زمینه را برای پیدایش تئوری نازیسم در آلمان هموار ساخت و در ابعاد گسترده مورد استفاده دستگاههای تبلیغاتی حکومت آلمان هیتلری قرار گرفت.
اتهام سخیف «توطئه جهانی یهود» در سال 1903 به صورت کتاب «پروتکل مشایخ صهیون» (نام کتاب به انگلیسی Protocols of the Elders of Zion و به زبان آلمانی Die Protokolle der Weisen von Zion است). در روسیه تزاری انتشار یافت. این کتاب جعلی ظاهرا متن صورت جلسه نشست های پنهانی گروهی از شیوخ و معتمدین یهود بود که برنامه ریزی میکردند که چگونه میتوانند بر جهان مسلط شوند و قدرت را در همه سرزمینها به دست گیرند.

کتاب پروتوکل مشایخ صیهیون به زبان فرانسه

کتاب پروتوکل مشایخ صیهیون به زبان فرانسه
که در آن یهودی را جهانخوار نشان می دهد

گرچه خیلی زود معلوم شد که این کتاب را سازمان امنیت و اطلاعات روسیه تزاری جعل و تدوین کرده بود، تا بتواند کشتار فجیع یهودیان در آن کشور را امری موجه جلوه دهد، ولی مطالب یهودستیزانه و شیطانی آن خیلی زود در کشورهای اروپائی رواج یافت و برای نخستین بار در سال 1911 به زبان آلمانی منتشر شد.
گرچه در سال 1937 دادگاه سوئیس رأی داد که این کتاب جعلی است و هیچ یک از ادعاهای آن صحت ندارد، ولی در اروپا کسی را گوش شنوا نبود و عوامل بسیاری وجود داشتند که منافعشان ایجاب می کرد به تبلیغ و ترویج این کتاب بپردازند و گرایش های ضد یهودی را هر چه بیشتر تقویت کنند.
شوربختانه، ایجاد تنفر نسبت به یهودیان، به صورت یک شیوه کریه سیاسی در مبارزه بین احزاب بر سر جلب افکار عمومی مبدل شد و پس از آنکه هیتلر در آلمان قدرت را بدست گرفت، یهودستیزی به صورت یک حربه بسیار مؤثر حزب او به هدف کشاندن مردم به سوی آن حزب مبدل گردید و پس از آنکه «رایش سوم» به رهبری هیتلر به وجود آمد، مبارزه با یهودیان و سرکوب و نابودی آنان به یکی از سیاست های رسمی رژیم مبدل شد.
تا پیش از ظهور نازیسم، یهودی مظلوم که مورد تعقیب و آزار قرار گرفته بود، می توانست با تغییر دین و پذیرفتن آئین مسیحیت (و یا اسلام) جان خود را نجات دهد. ولی از هنگامی که این اندیشه ترویج گردید که یهودیان از نژادی جدا و پست هستند، یهودی دیگر راه گریزی نداشت، چون نژاد قابل تغییر نیست.
ایدئولوژی نازیسم این تئوری بی اساس را ترویج داد که آلمانی ها از نژاد برتر آریائی هستند که پاک و مطهر باقی مانده اند، ولی یهودیان به نژاد پستی تعلق دارند که در دنیا فساد می آفریند و آلودگی ایجاد می کند و قصد تسلط بر دنیا را دارد و باید با آن مبارزه کرد. در دیدگاه نازی ها (و یا برحسب تبلیغات آنان) اگر نژاد آریائی پیروز نشود و نظام مستحکم خود را در دنیا برقرار نسازد، این خطر وجود دارد که نژاد یهود دنیا را به سوی اضمحلال و فساد ابدی سوق دهد.
این اندیشه پلید بزودی گسترده گردید و هیتلر و همدستانش به این باور دچار شدند که نبرد بین نژادها یک امر حتمی و اجتناب ناپذیر است، و بنابراین باید هر چه زودتر یهودیان را نابود کرد تا این خطر از صحنه گیتی محو و نابود شود.
اتهام سخیفی که هیتلر برای به دست گرفتن قدرت، در دستگاههای تبلیغاتی خود علیه یهودیان در ابعاد گسترده به کار برد، این ادعای بی اساس بود که شکست تحقیرآمیز آلمان در جنگ جهانی اول نتیجه توطئه و خواست یهودیان بوده است. مردم آلمان که خفت و خواری جنگ را تحمل کرده بودند، هنگامی که در سالهای پس از پایان آن با بحران اقتصادی شدید و هرج و مرج داخلی کشور روبرو شدند، خیلی زود تحت تأثیر این تبلیغات قرار گرفتند.
به موجب «پیمان ورسای» که در پایان جنگ جهانی اول بر آلمان تحمیل شد، نه تنها آن کشور بخش عظیمی از سرزمین های تحت تسلط خود را از دست داد، بلکه ناچار گردید هر ساله غرامت سنگینی به کشورهای زیان دیده پرداخت کند و همچنین از برپائی یک ارتش ملی محروم باشد.
ناخرسندی عمیق ملت آلمان از این تحقیر و ذلت، زمینه را برای پیدایش احزاب ناسیونالیستی افراطی و از جمله حزب نازی به رهبری هیتلر هموار ساخت و هرج و مرج اقتصادی، همراه با بیکاری مردم و تورم مالی افسار گسیخته، موجب رونق سریع این گونه احزاب گردید.
«آدولف هیتلر» که در سال 1923 درصدد یک شورش مسلحانه در ایالت باواریا برآمده بود و در دادگاه به پنج سال زندان محکوم گردید (ولی خیلی زودتر از پایان محکومیتش آزاد شد)، در مدتی که در زندان به سر می برد و به نوشتن کتابی پرداخت که در آن اندیشه های خود را برای تسلط بر جهان به رشته تحریر کشید. این کتاب که نام آن «نبرد من» (Mein Kampf) بود، باورهای پلید هیتلر در مورد برتری نژاد آریائی و پستی نژاد سامی را نیز شامل می گردید.
هیتلر دریافت که به جای شورش مسلحانه (که جنبه غیرقانونی دارد و موجب مجازات او خواهد شد) می تواند با به کار گرفتن امکانات قانونی که از طریق دموکراسی می توان به آن دست یافت، برای مسلط شدن بر قدرت اقدام کند.
در حالی که حزب هیتلر در انتخابات 1924 تنها سه درصد از آراء را بدست آورده و 14 نماینده به پارلمان فرستاده بود، و چهار سال پس از آن حتی حزب او ضعیف تر شد و در انتخابات 1928 تنها 12 کرسی بدست آورد، در انتخابات سال 1930 ، با براه انداختن تبلیغات گسترده درباره بحران اقتصادی جهانی که بسیاری از کشورها را در بر گرفته بود، بیش از 18 درصد از آراء را به خود اختصاص داد و 107 کرسی «رایشستاگ» ( Reichstagمجلس نمایندگان آلمان) را تصرف کرد. بدین سان، در مجلسی که جمع کرسی های آن 230 بود، نازیها با 107 کرسی بزرگترین فراکسیون پارلمانی محسوب می شدند.

هیتلر پس از پیروزی در انتخابات از میان طرفداران خود رژه می رود
هیتلر پس از پیروزی در انتخابات از میان طرفداران خود رژه می رود

طبیعی بود که در چنین وضعی، رئیس جمهوری آلمان کار برپائی دولت جدید را به عهده هیتلر سپرد و بدین سان، در تاریخ 30 ژانویه 1933 ، هیتلر به طور قانونی و به شیوه ای دموکراتیک، به نخست وزیری رسید و عملا قدرت را بدست گرفت.
در هم آمیختن قدرت حکومتی با تئوری برتری نژاد، و پویائی و قدرت ناشی از نظام استبدادی، موجب شد گسترده ترین اختیارات حکومتی در دست فردی قبضه شود که خود را گزیده مردم آلمان می دانست و باور داشت که رسالت او پایان بخشیدن به محنت و ذلت یک ملت شکست خورده جنگی و به قدرت رساندن نژاد برتر در آلمان، سراسر اروپا و سپس همه سرزمین های دیگر جهان است.


 بالای صفحه

استفاده از این مطالب با ذکر ماخذ آزاد است